کاغذ پاره
برای کسی که هیچ وقت نبود...
پنجره را باز می کنم شاید عطر تو را باد برایم بیاورد... از تو می نویسم که هیچ وقت شعر هایم را نمی خواندی. من را به چه کسی سپردی وقتی از پیچ جاده برایم دست تکان دادی؟ حالا که من به یاده تو هستم خواب چه کسی را می بینی؟ ولی هرگز حرف آخرم را فراموش نکن"اگر برگردی درها به رویت باز است" بوی تو می آید... وقتی فکر می کنم به یاد روزهایی دور می افتم... به یاد روز هایی که هر ثانیه اش را با یاد تو سپری می کردم... به یاد روز هایی که هر لبخند تو معنایی داشت برای من... و شاید امید به زندگی...زندگی با... به عظمت دریا نگاه می کنم...با خود می گویم آیا عظمت عشق من به اندازه ی نیمی از این دریا می باشد.... آیا عمق درونی محبت من به تو...به اندازه این دریا می باشد... آیا دلتنگی من برای تو به اندازه این غروب زیباست... آیا...؟ با خود می اندیشم...آیا فاصله ی زمان باعث می شود من از یادت بروم... امیدوارم در این مدت زمان نه چندان کوتاهی که نیستم... روزی...لحظه ای...یادی از من بکنی... گرچه که من تک تک ثانیه هایم با تو سپری می شود... راستش را بخواهی دلم برایت تنگ شده...نه برای لحظه ها وفرصت های گذشته.... بلکه برای رووزهایی که عشق را با تو می آموختم... می نوسم از تمامی روزهایی که ساکت ماندم... از رنج ها و سختی ها یی که به خاطر این سکوت بی هدف کشیده ام... زمزمه می کنم حرفهایت را... خاطراتت را...به یاد می آورم لبخند هایت را...نگاهت را... سرم را بالا می گیرم تا شاید در میان قطره های باران تو را ببینم...آیا تو مرا میبینی؟ منن خوار شدم...کوچک شدم و تو مرا ندیدی...شاید هم مرا از یاد بردی....!
| Design By : Night Skin |

