کاغذ پاره
برای کسی که هیچ وقت نبود...
روزی از زندگانی تاریک است و روزی روشن ما میتوانیم از روشنی روز های روشن برای تاریکی روز های تاریک استفاده کنیم سلام ای غریبه آشنا… سلام ای تازه وارد به شهر تاریکی ها… به شهر توهم و خیال خوش آمدی…. بی صدا آمدی… بی صداتر از شکفتن شکوفه های بهاری…بی صدا تر از شکستن قلب مجنون و پاره پاره شدن دل فرهاد…. وقتی فکر می کنم با خود می گویم باز هم به معرفت تو… کاش خیلی ها این معرفت را می دیدند…کاش…. آرزو دارم ابر ها جمع شوند...آسمان بغرد...و باران زندگی همه جا را سیراب کند.... آرزو دارم در گوشه ای از خاطرات به گور رفته ات یادی از من بکنی.... من....منی که تمام لحظه ها و ثانیه هایم پر شده از خاطرات تو.... منی که به یادت زندگی می کنم ولی تو.... ولی تو....مرا با خاطراتم در جنگل زندگی رها کردی.... روز های من یکی یکی از پس هم میگذرند ولی تو مواظب....خودت.....و.....عشقم باش دلم برات تنگ شده جونم... می خوام ببینمت نمی تونم... می دونی سخت ترین چیز چیه؟اینکه دنبال یک نگاه قدیمی بگردی و اون نگاه رو واسه همیشه از دست داده باشی... من اون نگاه از دست دادم اون من تنها گذاشت و رفت بهتر از این جایی که ما زمینیها توشیم و با تکبر روش راه میریم.... جاش خیلی بهتر از جای من.... دلم براش تنگ شده دوره می کنم خاطراتم را نمناک میشود گونه هایم و خاموش میکند آتش درونم را... به یاد آن دست های مهربان می افتد و دلم تنگ میشود برای نوازشش... برای بوسیدن گونه های صاحب دستها... من دیگر... چند روزیست مادر بزرگ ندارم.....

| Design By : Night Skin |

