|
کاغذ پاره |
|
برای کسی که هیچ وقت نبود... |

این روزها تهران را دوست ندارم !
این روزها مردم را هم کمتر دوست دارم ...
این روزها موسوی را هم دوست ندارم!
من این روزها حتی رنگ سبز را هم دوست ندارم
راستش...
راستش,من آن سبزی را دوست دارم که همراه با پرچم ایران باشد!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط ستاره |

اردیبهشت که می رسد انگار تمام دنیا سیاه پوش می شود...
بوی حلوا می آید...
اما نه به قصد شبهای جمعه که رسم بود تا حلوا پزانی باشد...
انگار صدای همیشگی لا اله لا الله می پیچد توی گوش همه!
صدای آژیر آمبولانس در گوشمان چرخ می خورد...
ما می مانیم و یک دنیا خاطره که نمی شود جایی دفنشان کرد....
پ.ن:هنوز سومین سالگرد فوت مادر جان را باور نکرده بودیم که دایی هم...
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط ستاره |

در لحظه تحویل سال از خدا میخوام به قلبامون گره کوری بزنه
تا مبادا از هم جدا بشیم...
پ.ن:امیدوارم که یک گره پاپیون هم به مشکلات بزنه!
پ.ن:داداشی خوشگلم تولدت مبارک!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط ستاره |

شب در چشمان من است
به سیاهی چشم هایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشم هایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت....
"حسین پناهی"
+ نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط ستاره |

ای کاش تو بودی و عشقت در قلبم...
ولی حیف که دیگر نه تو هستی و نه عشقت در قلبم..!
پ.ن:این روزها نافرم تنها شده ام!
پ.ن:این روزها خیلی زود بارانی می شوم!
پ.ن:لعنت بر این روزها....
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط ستاره |

یک روزی...یک جایی...یک عشقی بود که فراموش شد!
آن عشق گم شد در آسمان هفتم...
گم شد عطرش در زیر هشت پله ای که دیگر هیچ وقت بویش در آنجا نپیچید...
حتی فراموش شد رنگ چشمان میشی رنگش!
لبخند های مهربانش...
طنین صدایش..
یک روزی...یک جایی...یک دوستی بود...که دوستش بی وفا شد...
من آن دوست بی وفا ام که امروز برای تو می نویسم ...
همیشه دوستت خواهم داشت...
همیشه به یادت خواهم بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط ستاره |

این روزها هزاران بار زیر لب تکرار میکنم:
"تو رفتی بی من اما من دوباره دارم از تو برای تو می خونم"
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 5:24 قبل از ظهر توسط ستاره |

من به تو دل بستم به خاطر چشمانت...تو فقط نگاهم کردی بی هیچ دلیلی...
من لذت می بردم از دیدین چشمانت...از شنیدن صدایت...تو به من ترهم کردی بی هیچ دلیلی...!
تو من را چشم به راه جادهای طولانی گذاشتی و رفتی...ولی من هنوز هم خیره مانده ام به جاده تنهایی...تا شاید روزی بیای...
بیایی و تنهایی دستهایم را...
چشم هایم را...
نگاهم را ببینی...
شاید ذره ای از وجودت را به من هدیه بدهی...
من هنوز هم منتظرم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط ستاره |

عادت کرده ام به نبودنت
"به همین راحتی"....!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط ستاره |

شاید گرمی نفس هایت را در این حوالی احساس کردم...
که باز قلبم به تپش افتاد...!
شاید گرمی آن نگاه های میشی رنگ را احساس کردم...
که باز چشمانم نمناک شد...!
شاید مهربانی آن صدا را احساس کردم که...
زیر لب گفتم:
"همیشه دوستت خواهم داشت"
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط ستاره |