|
ستاره مشرق زمین |
|
|

شاید گرمی نفس هایت را در این حوالی احساس کردم...
که باز قلبم به تپش افتاد...!
شاید گرمی آن نگاه های میشی رنگ را احساس کردم...
که باز چشمانم نمناک شد...!
شاید مهربانی آن صدا را احساس کردم که...
زیر لب گفتم:
"همیشه دوستت خواهم داشت"
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:20 توسط ستاره |

عشق من تو لایق نبودی...........
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:19 توسط ستاره |

دوست می دارم تمام لبخند هایت را...
و با نگاهت آرامش به تمام وجودم باز می گردد...
وقتی حاله ای از سیگار را به هوا پرت کردی آینده ای کوتاه را درون آن دیدم!
امروز در خیابان دلم نه پسرکی به دنبال معشوقه ی خود می رفت
و نه دخترکی به بدبختی خود زارمیزد...تو تنها در تنها خیابان دلم قدم می زدی....
دیشب را با فکر تو سپری کردم...تا صبح فکر کردم و فکر کردم...
تنها فهمیدم که بیشتر از همیشه دوستت دارم.......!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 4:29 توسط ستاره |
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:33 توسط ستاره |
دوستت دارم ها به پایان رسید... کم کم دارم پوک شدن احساسات را... حس می کنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:27 توسط ستاره |

خیلی دلم می خواست امشب کنارم بودی...
خیلی دلم میخواست بجای این همه آدم تو تولدم تبریک می گفتی!
آخ که دارم میترکم!
امشب حتی نوشتنمم نمیاد!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 19:9 توسط ستاره |

عشق هایی که پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:22 توسط ستاره |

نمی دانم کیستی...چیستی...از کجایی!
ولی می دانم هر دو بر روی یک خاک قدم بر میداریم
می دانم وقتی سر بلند می کنم من همان آسمانی را می بینم که تو می بینی...
من حتی نمی دانم چندمین بهار را پشت سر می گذاری!
راستش را بخواهی من هیچ چیز نمی دانم...
ولی خوب می شناسم:
معرفتت را...بزرگیت را...انسانیتت را...!
امیدوارم هزاران بهار را با موفقیت پشت سر بگذاری مهیار عزیزم!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:30 توسط ستاره |

از تاریکی روزها برایت بگویم یا از سردی فاصله ها ببارم...
دلم می خواهد از این روزها و شبها برایت بگویم..
از این ثانیه ها ی لعنتی...
دلم می خواهد کسی مرا بفهمد...دلم می خواهد این زندگی را با تمام وجود تف کنم...دل چشمانم گریه می خواهد!
چشمانم را بستم و گفتم...
یادم تو را فراموش
بغض کردم اما نباریدم
گفتم بگذار جماعت خفته فکر کنند
همه چیز به کامم است...
گفتم بگذار فکر کنند....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:16 توسط ستاره |

دیگر هیچ چیز برایم جذابیت ندارد!
دیگر هچ چیز دنیا یت را نمی خواهم....
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:57 توسط ستاره |